السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

485

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

از آن پس خداوند فرمان داد كه هرگاه دو نفر قراردادى با يكديگر بستند كاتبى آن را ثبت كند . « 1 » همچنين امام باقر عليه السّلام فرموده‌اند : روزى امير مؤمنان جوانى را ديد كه با ديدگانى گريان به سويش مىآيد . آنگاه جوان به حضرت على عليه السّلام گفت : پدرم با گروهى به سفر رفت و هنگامى كه مىرفت اموال بسيارى را همراه داشت ولى هنگامى كه همسفرانش بازگشتند گفتند كه پدرت از دنيا رفت و اموالى نيز به همراه نداشت . ما نزد شريح قاضى رفتيم ولى او به سود آن همسفران حكم كرد . على عليه السّلام با شنيدن اين سخنان همراه او نزد شريح قاضى رفت و گفت : مىبايست همچون داود پيامبر ، قضاوت مىكردى . آنگاه به غلامش قنبر دستور داد كه پنج مأمور را بر همسفران بگمارند . آنگاه در چهرهء يكايك آنان نگريست و گفت : آيا گمان مىكنيد كه من نمىدانم با آن مرد چه كرده‌ايد ؟ آنگاه دستور داد كه آنان را از يكديگر جدا سازند و چهره‌هاشان را با پارچه‌اى بپوشانند و هريك را به ستونى از مسجد ببندند . آن حضرت به مردم نيز فرمود : هرگاه من تكبير گفتم شما نيز تكبير گوييد ، سپس آن حضرت كاغذ و قلمى خواست و نزد هريك از متهمان مىرفت و از آنان دربارهء چگونگى خروج‌شان از منزل و حوادثى كه در طول سفر پيش‌آمده بود مىپرسيد . آن حضرت از هريك از متهمان پرسيد كه آن مرد در چه روزى مريض شد و چه كسى او را پرستارى كرد و در چه روزى از دنيا رفت و چه كسى او را غسل داد و به خاك سپرد ؟ و بازجويىاش از هريك از متهمان كه تمام مىشد تكبير مىگفت و مردم نيز تكبير مىگفتند . بقيه متهمان با شنيدن صداى تكبير گمان مىكردند كه آن شخص بر عليه بقيه سخنى گفته است و بدين ترتيب هريك گناه را به گردن ديگران مىانداخت و مىگفت : دوستانم مرا به كشتن آن مرد مجبور كردند .

--> ( 1 ) . تفسير عياشى ج 2 ص 218 .